|
حماسه سنگ من اهل قدس اهل فلسطینم در دست های کوچک من سنگ بر دوش یک فلاخن سنگ افکن در دل هوای جنگ در پیش روی دشمن
این سنگ میراث ماست میراث روزهای خدایی و اینک روزهای جدایی
این سنگ چون سجیل در روزهای سرد شقاوت میراث آتشین ابابیل است تا خشم مرا بر دشمنان قدس فرو بارد بر لشکر مهاجم غاصب سنگهای زخم خورده شمعون بوزینه های صهیون
آری این سنگ است اینک تنها آرام می بارید از دشمن در چشم دوست نیز می پرسم: آیا می شکند خواب؟! علی موسوی گرمارودی ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:12  توسط اکرم بیات
|
شناختحق امام عليه السلام در قضاياى امامت مطلبى وجود دارد كه نكته اى معرفتى است. شما شنيدهايد كه در همهجا در روايات، وقتى در باب زيارت - مثلا - صحبت مىشود مىگويند «عارفا بحقه» (3) اين عارفا بحقه يك معناى وسيعى دارد كه من دو سه جمله از آن را مىگويم: - عارفا بحقه يعنى آدمى بداند كه امام معصوم عليه السلام به وسيله پيامبر ، برگزيده خداست. - عارفا بحقه يعنى تمام مسائل اسلام كه وحى الهى است در نزد امام عليه السلام است. ولى امام حسين عليه السلام علاوه بر همه اينها چون قضيه كربلا و حادثه عاشورايش بسيار مهم است، اين عارفا بحقه بايد در قضيه عاشورا شناخته شود. اغلب شما مردم مسلمان بيش و كم در منابر و مجالس و مطالعاتتان به سر قيام حسين بن على عليهما السلام واقفيد و عارف. امروز به مناسبت عاشورا و به مناسبتشرايط سياسى و براى اينكه معرفت بيشترى براى حضار محترم پيدا بشود بايد اين نكته را عرض كنم كه شما، شناخت بيشترى به حق امام حسين عليه السلام در قضيه عاشورا پيدا كنيد و اين را به صورت سؤال عرض مىكنم از طرف همه شما. چرا امام حسين عليه السلام كربلا آمد؟ انگيزه امام حسين عليه السلام چه بود؟ و هدفى كه ابىعبدالله عليه السلام داشت بر چه اساس بود؟ اين سؤال اگر درست پاسخ داده شود، مطلب براى همه از نظر معرفت امام روشن مىشود. مساله اين بود كه ابىعبدالله عليه السلام يك قسمت ايام امامتش در زمان معاويه بود و يك قسمت ايام امامتش در زمان يزيد. معاويه به عالم اسلام خيلى صدمه زد و دوستان بزرگوار على عليه السلام را بسيار كشت، اما مانند پسرش سخنان جنونآميز نمىگفت. يزيد علنا در مجلس عمومى كفر خود را ظاهر كرد، [ در حال مستى ] گفت: «لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل» . (4) گفت: بنىهاشم با مملكت بازى كردند و به نام وحى و قرآن و به نام دين مردم را سرگرم كردند، [ در حالى كه ] نه وحيى نازل شده، و نه دينى هست و نه قرآنى هست و نه خدايى و نه ايمانى. اين طرز تفكر يزيد بود. اين تفكر را امام حسين عليه السلام نمىتواند تحمل كند و اصلا قابل تحمل نيست و لذا من ديدهام گاهى بعضى از افراد، خيلى كه بخواهند مؤدب صحبت كنند، مىگويند: چرا امام حسن عليه السلام در انقلاب كوتاه آمد و قيام نكرد و امام حسين عليه السلام قيام كرد؟ اولا امام حسن عليه السلام قيام كرد، ولى افراد و سربازانش آن قدر بىوفايى كردند كه يك [ روز عدهاى ] نامه نوشتند به معاويه كه اگر به ما دستور بدهى امام حسن عليه السلام را كتف بسته به شما تسليم مىكنيم(!) لذا امام حسن ناچار شد قراردادى با معاويه ببندد. آن وقتيك سؤال: چرا امام حسين عليه السلام با يزيد قرارداد نبست؟ نمىشد با يزيد قرارداد ببندد؟ براى اينكه بدانيد امام حسن و امام حسين عليه السلام يك جور فكر مىكردند، امام حسين عليه السلام در حدود 10 سال پس از مرگ امام حسن عليه السلام امام بود و با اين حال عليه معاويه لشكركشى نكرد. معلوم مىشود كه مصلحت همان بوده كه امام مجتبى عليه السلام عمل كرده است. وقتى معاويه مرد و يزيد روى كار آمد به امام حسين عليه السلام گفتند: بيعت كنيد، گفت: هرگز! تمام تكيه گاه سخن اين است. يكى از جملههايى را كه بايد دقت بفرماييد در اين سخنرانى، اين جمله است كه به محمد حنفيه فرمود: «يا اخى والله لو لميكن فى الدنيا ملجا و لا ماوى لما بايعتيزيدبن معاوية» (5) گفت برادر! بخدا اگر در تمام كره زمين يك متر جا كه رويش بنشينم نداشته باشم من هرگز با يزيد بيعت نمىكنم. اين سر قضيه است. چرا؟ چون يزيد سمبل كوبيدن اسلام بود و مىخواست دين خدا را نابود كند. حالا امام حسين عليه السلام قيام كرد اول سخنرانى امام حسين عليه السلام كه هنوز به كربلا نرسيده، در مقابل لشكريان حر بود. مقابل لشكر حر يعنى همان لشكر عبيدالله ايستاد و بنا كرد صحبت كردن. فرمود: «الا ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاثروا بالفىء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق ممن غير» (6) گفت: مردم! سربازان عبيدالله! بفهميد. كه يزيد و اعوانش كمر بستهاند به اطاعتشيطان; طاعتخداء;3چ را ترك كردهاند. فساد آوردهاند. حدود خدا را معطل گذاردهاند. بيت المال را به هوى و هوس قسمت كردند. حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال كردهاند و من در مملكت اسلام از همه شايستهترم كه بر ضد يزيد خائن قيام كنم و ريشه فساد را از بيخ و بن بركنم. آن وقت، يك جمله خيلى عميق است و آن جمله اين است كه مىفرمايد: «و قد اتتنى كتبكم و قدمت على رسلكم ببيعتكم... فان اتممتم على بيعتكم تصيبوا رشدكم». (7) گفت نامهها به من نوشتيد و مرا وعده گرفتيد. آمدم، اگر با وفا باشيد به سعادت خواهيد رسيد. آن وقتسعادت [ چيست ] ؟ سعادت همان است كه الان شما در انقلاب اسلامى داريد (و انشاءالله بيش از اين به آن ستخواهيد يافت). آن جمله اين است كه به سعادت مىرسيد. حضرت مىفرمايد: «فانا الحسين بن على ابن فاطمة بنت رسول الله نفسى مع انفسكم و اهلى مع اهليكم». (8) تمام همين است، مىگويد: من پسر فاطمهام. پسر پيغمبر، اگر كمك كنيد حكومت به دستم بيايد من حاكم مردمى هستم مثل حكومت پيغمبر. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم صبح، ظهر و عصر، مغرب و عشاء مىآمد داخل مسجد و ميان مردم نماز مىخواند، رئيس مملكت هم بود اميرالمؤمنين عليهالسلام رئيس مملكت بود زانو به زانو با فقرا، ضعفاء و مستضعفين مىنشست. على دربار نداشت، وزير دربار نداشت. خانم اميرالمؤمنين را ملكه نمىگفتند. دختر على زينب را شاهدخت نمىگفتند. على در بين مردم، به گفته يك سرباز: «على فينا كاحد منا» على مثل يكى از ما بود، برادروار مىآمد و زانو به زانو مىنشست، امام حسين عليه السلام مىگويد: اگر كمك كرديد «نفسى مع انفسكم» من با شما هستم و اهل بيت من با اهل بيتشما ،زن و بچه من هم مثل زن و بچه شما. اين حكومت اسلامى است; زينب با زنها در مسجد، امام حسين عليه السلام با مردها در مسجد و در جامعه; ملاقات اين قدر آسان است; بعد به مردم يعنى به همان لشگر حر گفت اگر موافقت كرديد به سعادت مىرسيد اما اگر موافقت نكرديد ; «و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدكم و خلفتم بيعتى من اعناقكم فلعمرى ما هى منكم بنكر» . گفت اگر بيعت را شكستيد و از من تخلف كرديد و اين كار هم از شما [ مردم كوفه ] بعيد نيست، چرا؟ براى اينكه گفت: «فلعمرى ما هى منكم بنكر لقد فعلتموها بابى و اخى و ابن عمى مسلم» (9) شما عهد على را شكستيد. عهد برادرم حسن را شكستيد. عهد مسلم را هم شكستيد. عجيب نيست اگر عهد من را هم بشكنيد. اما اگر شكستيد من باز دنبال هدف خود مىروم يزيد نبايد بر مسلمين حكومت كند ولو به قيمت قطعه قطعه شدن من و يارانم و شيرخوارهام باشد! اين هدف حسين عليه السلام است. حال، اگر آن مردم امام حسين عليه السلام را يارى نكردند. چه شد؟ امام حسين عليه السلام كشته شد، مصائب ديد. بلايا ديد. زن و بچه هم مصائب بسيار ديدند، اينها به قدرى قوى و توانا بودند كه با تمام اين مصائب تكان نخوردند يكى از مواقع و مواردى كه امام حسين عليه السلام آتيه مردم را گفت فرمود: «والله لا يدعونى حتى يستخرجوا هذه العلقة من جوفى» . گفت اى بى وفاها، اى بى صفاها من مىدانم كه از من دست بر نمىداريد آيا تا به حال در تاريخ خواندهايد كه يك گروه سرباز بروند جنگ بكنند. 100هزار يا 70هزار نفر بروند جنگ بكنند و فاتح بشوند و برگردند، اما بعد از 24 ساعت پشيمان شوند؟! آقا ممكن استيك جنگى واقع شود و ملت بعد از 50 سال پشيمان شوند، بعد از 30 سال بعد از 20 سال بعد از 10 سال. بعد از 24 ساعت (در عصر عاشورا حسين عليه السلام كشته شد و پيش از ظهر روز دوازدهم اهل بيت آمدند كوفه) اگر بدانيد كوفيان چقدر جيغ و فرياد زدند! اگر بدانيد چقدر آه و ناله كردند! روايت مىگويد و در مقاتل هم نوشته كه امام سجاد عليه السلام خطبه خواند. گفت: اگر كسى مرا نمىشناسد، بداند كه من پسر حسينم. حسين عليه السلام پسر فاطمه عليها السلام است. پسر على عليه السلام است و پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله است. آنوقتخطبه خواند بعد از اينكه خطبهاش تمام شد، «فارتفعت اصوات الناس بالبكاء» يك مرتبه مرد و زن كوفه فرياد، گريه، شيون، اى واى بر بدبختى ما اى واى بر تيره روزى ما چرا ما نداى حسين عليه السلام را اجابت نكرديم؟ در بدبختى بروى ما باز شد. خود عبارت مىگويد: «يدعو بعضهم بعضا هلكتم و لاتعلمون» به هم نگاه مىكردند مىگفتند: بيچاره شديد و نمىدانيد هلاك شديد و خبر نداريد. اين مال كوفه. يكى ديگر به شما بگويم. «زيدبن ارقم» يكى از محترمين بود. وقتى آمد در مجلس عبيدالله و ديد كه عبيدالله به سر مقدس ابى عبدالله با چوب جسارت مىكند، گفت: عبيدالله من ديدم كه پيغمبر اين لبها را مىبوسيد. چقدر بى ادبى! عبيدالله گفت: اگر پير نبودى و خرفت نشده بودى و ديوانه نبودى مىگفتم تو را بكشند. زيدبن ارقم محترم از جا حركت كرد وقتى آمد داخل راهرو و سرسراى استاندارى، عدهاى از مامورين و افراد لشگرى و كشورى ايستاده بودند. به اينها يك نگاهى كرد و گفت: «انتم يا معشر العرب العبيد بعد اليوم» گفت: عربها! بعد از امروز ديگر بردهايد، نوكريد، توسرى خوريد، ذليليد، بيچارهايد. اين را در سرسراى استاندارى عبيدالله مىگفت كه تازه سر را آورده بودند. بعد گفت كه عبارتش هم خيلى جالب و جاذب است. «قتلتم ابن فاطمة و امرتم ابن مرجانة» خاك بر سرتان ملت كوفه! پسر فاطمه را كشتيد و پسر زن زانيه را آورديد، استاندار كرديد. اين كار بود كه كرديد؟ شما ديگر حق حيات داريد؟ و ادامه داد: «قتلتم ابن فاطمة و امرتم ابن مرجانة! فهو يقتل اخياركم و يستعبد شراركم فرضيتم بالذل فبعدا لمن رضى بالذل» گفت مىدانيد چه كار كرديد؟ اين عبيدالله بى دين را بر خودتان مسلط كرديد. اين خوبانتان را مىكشد. هر چه آزاديخواه با شرف و شجاع و با ايمان است مىكشد. چه كسانى را باقى مىگذارد.؟ مىگويد: «هو يقتل اخياركم و يستعبد شراركم» نمىگويد «يستخدم شراركم» ، نمىگويد دولتى روى كار مىآيد كه اشرار را استخدام مىكند. نه، مىگويد اشرار را برده مىگيرد. يعنى يك مشت مستخدم دولت مىشوند كه در دستگاه عبيدالله كور، كر، لال، نفهم، برده و بنده هر چه بگويد اطاعت كنند. «زيد بن ارقم» مىگويد: خيال مىكنيد كشتن حسين ارزان است؟! بيچاره شديد، ذليل شديد. خوار شديد. گفت: «فرضيتم بالذل» برده يزيد شديد. ديگر قدرت نفس كشيدن از شما سلب شد. آن وقت گفت: «فبعدا لمن رضى بالذل» خاك بر سر كسى كه بخواهد با ذلت زندگى كند. دور باد از رحمتخدا كسى كه بخواهد با ذلت زندگى كند! اين روح قصه كربلاست امام حسين عليه السلام روز عاشورا گفتيا يزيد بايد برود يا من بايد كشته شوم. زندگى با ذلت ارزشى ندارد. گفت: «والله لااعطيكم بيدى اعطاء الذليل ولاافر فرار العبيد» گفت: به خدا قسم من هرگز نه تن به ذلت مىدهم و نه فرار مىكنم. اين فرزند امير المؤمنين. على بن ابيطالب هم مىگفت: «المنية ولاالدنية» منيتيعنى مرگ. مرگ [ آرى اما ] ذلت نه، پستى نه، دنيتيعنى پستى «المنية ولاالدنية:» حسين هم روز عاشورا گفت: «هيهات منا الذلة» . امام راحل مىفرمود روضه بخوانيد. روضه امام حسين عليه السلام بخوانيد. خيلى هم بخوانيد، اما رمز انقلاب را هم بگوئيد. رمز انقلاب در واقعه كربلاست; همان طور كه گفتيم الان شما در مقابل امريكا، مثل حسين و يارانش هستيد در مقابل يزيد. امام حسين عليه السلام سوگند ياد كرد و به برادر خود فرمود: اگر جايى در زمين نداشته باشيم به قدر يك وجب، من بيعت نمىكنم. اما در پايان ذكر مصيبت بخوانم، دلتان متوجه باشد. اساس كربلا بر قضيه زنده كردن حق است. امام حسين به كربلا نرسيده بود، سوار اسب بود، پسرش على اكبر هم سوار. آقا همينطور كه مىرفتيك چرت مختصر به قدر چند دقيقه امام حسين را گرفت. پسر نگاه مىكرد چشم آقا بصورت خواب روى هم آمد. اما خيلى كوتاه دو دقيقه سه دقيقه. آقا چشمشان را باز كردند. اماء; على اكبر آثار تاثر ديد گفت: آقاجان چه شد چرا حالتان تغيير كرد؟ گفت پسرم، - جوانها مكتب دين اين است - گفت: پسرم، خواب ديدم كه يك سوار آمد گفت: اين كاروان مىرود و مرگ هم دنبال اين كاروان است. يعنى چه؟ يعنى ما به سوى مرگ مىرويم؟ خوب على اكبر جوان بايد بگويد آقاجان، اگر مرگ است پس نرويم. چرا برويم؟ مىدانيد چه گفت؟ گفت: «اولسنا على الحق؟» باباجان مگر ما بر حق نيستيم و راه حق نمىرويم؟ گفت: چرا پسرجان، راه ما راه خداست. راه پيغمبر است. راه قرآن است. گفت: «فاذا لانبالى بالقتل» ديگر چه باك داريم از مرگ. خون شد دل من خوب شد اين خون شدنى بود در عشق تو شد بهتر اين خود شدنى بود على اكبر آمد به آرزوى دل رسيد. مىدانيد كى؟ آن وقتى كه گفت: «ابتا عليك منى السلام» گفت: پدر خدا حافظت. آقا ابىعبدالله با عجله آمد كنار بدن جوان; مادرهايى كه شهيد دادهايد و اينجا هستيد. پدرانى كه پسر جوان شهيد دادهايد و در اينجا هستيد، آن پدر آمد نشست بالين علىاكبر «جلس على التراب» آقا روى خاك نشست «و جعل يمسحالدم عن ثناياه» يعنى ابىعبدالله بنا كرد خون از دندانهاى على پاك كردن. خون را از دندانها پاك كرد. چرا خون را از دندانها پاك كرد. به نظر من اين خون را كه از دندانها پاك كرد ديد على زنده است. اين جوان شايد بخواهد وصيتى بكند. اما يك ضربتى بر سرش خورده كه تمام دهان غرق خون است و خودش هم نمىتواند خونها را دفع كند. آقا خواستخونها را از جلوى زبان على رد كند تا زبان على آزاد شود و وصيت كند. اما داشتخونها را رد مىكرد «فشهق شهقة فمات» يك وقت على يك ناله زد و جان به جانآفرين تسليم كرد. آقا تمام كشتهها را خودش به خيمه مىآورد. اما بدن على را نياورد. صدا زد جوانان بيائيد بدن على را به خيمهها ببريد. مىدانيد چرا نياورد براى اينكه بدن آنقدر قطعهقطعه و چاك چاك بود كه يك نفر نمىتوانست آن را از جاى بردارد. باسمك العظيم الاعظم پىنوشت ها : 1 - اين مقاله متن سخنرانى خطيب توانمند معاصر، مرحوم حجة الاسلام و المسلمين فلسفى است كه با هدف استفاده از سبك آن واعظ شهير از نوار پياده و با حداقل تصرفات نگاشته شده است. 2- منافقون، آيه 8 3- بحار الانوار، ج 100، ص 257، ح 1 4- بحار الانوار، ج 45، ص 175، ذيل حديث 5 5- مقتل عوالم، ص 54، خوارزمى، ج 1، ص 188 6- طبرى، ج 7، ص 300، كامل ابن اثير، ج 3، ص 280، خوارزمى:، ج 1، ص 243، انساب الاشراف، ج 3، ص 171 7- همان 8- همان 9- طبرى، ج 7، ص 300، كامل ابن اثير، ج 3، ص 280، با اندكى تفاوت در نسخه ها 10- ارشاد، مفيد، ص 223، ابن عساكر، ص 211، بااندكى تفاوت در نسخه ها مرحوم حجةالاسلام والمسلمين محمد تقى فلسفى گرد آورنده:زهرا حاجی شریفیان
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:59  توسط اکرم بیات
|
عزادار حقيقی عزاداري از مقوله ياد و ذكر است. ياد كسي كه به مصيبتي دچار شده است و ياد كسي كه به علل طبيعي و غير طبيعي از قبيل قتل، حادثه و امثال اينها از دنيا رفته است. شكي نيست كه انسان موجودي است كه طبيعتاً فراموشكار است و نسبت به چيزهايي كه توجه به آنها برايش مفيد است، دچار غفلت مي شود. در اين مواقع يادآوري و تذكّر آن چيز انسان را از ابتلا به حوادثي برايش مضرّ است نجات مي دهد و از آثار خوب توجه به آن چيز مفيد، بهره مند مي سازذ. يكي از قوانين مهم خلقت اين است كه هر چيزي كه براي سعادت دنيا و آخرت انسان مفيد، لازم و ضروري باشد،غفلت از آن انسان را دچار خسران دنيوي و يا اخروي مي كند و به همين دليل لازم است به هر وسيله ممكن او را متوجه آن چيز مهم كرد و غفلت او را بر طرف ساخت. غمگين شدن، نارضايتي، تباكي، گريستن، جامه عزا بر تن كردن و ...همگي درجات و يا به بيان ديگر مراتبي از عزاداري اند؛ وسيله اي براى ذكر كسي كه به گونه اي از دست داده ايم ، راهي براى شناخت و سازندگي .
ارزش و نقش عزاداری هيچ عملي به اندازهء برپايي عزاداري براي امام حسين(ع) در حفظ دين از انحرافات و از هجوم بي امان دشمنان اسلام براي نابودي دين و همچنين توسعه فرهنگ ديني مؤثر نبوده و نيست. مي توان چنين مجالسي را مهمترين "وسيله" براي صيانت از كيان دين و جامعه اسلامي و نيز بسط روح دين و دينداري دانست. چه زيبا فرمود رهبر كبير انقلاب، امام خميني (ره) : امام حسين (ع) نجات داد اسلام را، ما براي يك آدمي كه نجات داده اسلام را و رفته و كشته شده، هر روز بايد گريه كنيم، ما هر روز بايد منبر برويم براي حفظ اين مكتب. محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است. فداكاري سيّدالشهدا (ع) است كه اسلام را براي ما زنده نگه داشته است. (صحيفه نور، ج 8، ص 69) متأسفانه عزاداري ها با همهء اهميّت و جايگاه مهمي كه دارند، در طول زمان دچار آفات، خطرات و انحرافاتي شده است كه اين "وسيله" مهم را تا حدودي كمرنگ كرده است. هيچ ديني و هيچ ملّتي در جهان، چنين "وسيله" قدرتمندي را براي پيشرفت و سعادت در دست ندارد. با وجود بيان فلسفه عزاداري و نيز شرح زيارت عاشورا در مجالس عزاداري، به نظر مي رسد هنوز نتوانسته ايم از اين "وسيله" با عظمت استفاده كافي و لازم را براي پيشبرد اهداف مقدّس دين و مبارزه با دشمنان خونين آن بنماييم، باشد كه با درك صحيح از اين موضوع گامهايي سازنده در جهت پيشرفت اهداف فرهنگ شيعي برداريم و به اين فرمايش نوراني اميرالمؤمنين (عليه السلام) عمل كرده باشيم كه: اِذا لَمْ يَكُنْ ما تُريدُ فَاردْ ما يَكونُ: هر گاه آنچه را مي خواهي نيست پس آنچه را كه هست بخواه (غررالحكم، ج3، ص135)
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:56  توسط اکرم بیات
|
عالم همه در طواف عشق است .... و دایره این طواف حسین (ع) است . شهید آوینی زهرا حاجی شریفیا تقوی
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:13  توسط اکرم بیات
|
عقل و تربیت
بحث بر سر عوامل ایجاد کننده رفتارها و اعتقادات به طور کلی و رفتار واعتقاد دینی به طور خاص سابقهای طولانی دارد. اینکه رفتار دینی ما تحت تأثیر چه عواملی است و چگونه میتوان رفتارهای همراه با فضیلت را در افراد تقویت کرد و یا رذایل را از بین برد، پاسخهای مختلفی را به خود اختصاص داده است. در فلسفه اخلاق نیز این بحث فراوان صورت گرفته است. سقراط بنیاد هر بدکرداری را نادانی میدانست و تلاش میکرد تا شخص را تا جایی که امکان دارد به طرف دانایی سوق دهد. (نقیب زاده، ص 44) افلاطون نیز همانند استاد خویش بر دانایی تاکید دارد. او در این باره میگوید: «هیچ کس نمیتواند خواهان چیزی باشد که آن را مخالف علایق خود تشخیص میدهد و یا خواهان چیزی باشد که براستی آن را بد میداند. به عکس هیچ کس نمیتواند چیزی را خوب بداند بدون اینکه آن را بر چیزهای دیگر ترجیح ندهد. هیچ چیز به عنوان خیر شناخته نمیشود مگر اینکه به جهت خیر بودن مطلوب باشد. همین تأثیر معرفت در اراده است که پرورش اخلاقی را امکان پذیر میسازد و عمل صحیح اخلاقی از نظر افلاطون نتیجه قطعی یک حکم صحیح خواهد بود. (شاتو. 1376، ص 26) . ارسطو در تربیت بر آمادگی متربی برای پذیرفتن استدلال و منطق تاکید میورزد. او در تأکید بر عقلانیت در تربیت میگوید«آنچه آدمیرا از دیگر جانوران متمایز میکند، خرد و عقل انسان است و از آنجا که کمال هر چیز در هویدا کردن طبیعت حقیقی خویش است و طبیعت حقیقی انسان همانا خرد اوست، بنابراین خرد انسان برترین راهنمای آدمیاست» (کاردان، 1372، ص 179) دیویی در کتاب چگونه میاندیشیم میگوید اندیشیدن دقیق و منطقی- که او آنرا تاملی [5]مینامد، همیشه با تجربه وضعیتهای معین و مشخص آغاز میگردد. او شروع اندیشیدن را در شک و ابهام یا سرگشتگی میداند که میتوان آن را قضاوت معلق یا تردید سالم نیز نام نهاد. بنابراین وجود یک مساله برای به هم زدن آرامش شرطی ضروری در اندیشیدن است. او تجربه و تفکر را اساس تعلیم و تربیت میداند. و روش حل مساله او مراحل تفکر علمیرا نشان میدهد. دیویی مهمترین مساله در تربیت اخلاقی را رابطه بین دانش و اخلاق میداند (شعبانی، ص 270) رابین بارو[6] از فلاسفه معاصر تعلیم و تربیت در غرب است. او در کتاب درآمدی برفلسفه آموزش و پرورش در فصل ششم که درباه عقل گرایی سخن میگوید بیان میکند که عاقل نامیدن یک شخص را با نحوه و کیفیت تفکر آنها میسنجیم، صرف نظر از اینکه چه کسی است و در چه زمینهای فکر میکند. هدف، تعلیم و تربیت انسانهایی با ویژگیهای عقلانی است؛ از جمله تفکر، استدلال و قدرت نقد. (بارو. 2000. ص. 125) پیترز از فلاسفه تحلیلی معاصر است. او برای عقلانیت در تربیت جایگاه ویژهای قائل است و تلقین را مردود میداند. در تربیت دینی نیز اگر صرفاً به پدیدآیی برخی اعتقادات و رفتارهای عادتی تکیه کنیم بدون اینکه این رفتارها و اعتقادات پشتوانه عقلی داشته باشند و چشم انداز شناختی در آنان ایجاد شده باشد، نمیتوانیم آنرا تربیت دینی نام نهیم. تربیت دینی باید در فرد تغییر نگرش ایجاد کند و نگرش او را نسبت به خودش، هستی، غایت زندگی و ماوراء طبیعت تغییر دهد. و این تغییر نگرش به رفتارهای او جهت دهد. همچنین با نظر به معیارهای پیترز، در تربیت دینی میتوانیم بگوییم که دانستن دین و آموزشهای دینی مساوی با تربیت دینی نیست بلکه تنها زمانی که آموزشهای دینی موجب تغییر نگرش شوند و چشم انداز شناختی در فرد ایجاد کنند تربیت دینی نام میگیرند. (کار. 1998. ص. 51) از نظراسلام نیز انسان با توانایی برگرفته از عقل و اندیشه به کنه و عمق امور پی میبرد. اینکه در قرآن و روایات پرورش این توانایی و استفاده از آن در فهم دین مورد تاکید قرار گرفته است، نشان دهنده اهمیت نقش عقل در فهم و درک حقایق و تکالیف دینی است. در قرآن تفکر و تعقل هدف و غایتی برای فهم آیات الهی عنوان شده است. به عنوان مثال در قرآن آمده است که «خداوند اینگونه مردگان را زنده میکند و آیات خود را به شما مینمایاند تا تعقل کنید. (سوره بقره، آیه 72) در بینش اسلامی تعقل و اندیشه در آیات الهی، یک هدف محسوب میشود. بهره گیری از عقل در آموزش و تربیت دینی از دو جهت ضروری است اول اینکه نفوذ در انسان و بیان آیات الهی با مورد خطاب قرار دادن عقل ممکن است زیرا تمایز خیر و شر، صلاح و فساد بر عهده عقل است. دوم اینکه برای تجزیه و تحلیل و پذیرش اطلاعات و به کارگیری آن در تمام جوانب زندگی، عقل از جایگاه والایی برخوردار است. رویکردهای تربیت دینی بطور کلی دینداری بر سه رویکرد(عادت، عقلانیت و شهود) استوار است که هر کدام از این رویکردها از جهت خاصی و با اهداف خاصی مورد توجه قرار میگیرد. تربیت دینی نیز به اقتضای اهدافی که در پی آن است میتواند بر یکی از بنیادهای فوق استوار باشد، که به اختصار اقتضاءات و ویژگیهای هر یک از آنها را ذیلاً مورد بررسی قرار میدهیم. زهرا حاجی شریفیان تقوی
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:8  توسط اکرم بیات
|
|
|